حكيم ابوالقاسم فردوسى

134

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كوهسار ديو سپيد را پاسبانى مىكنند و پولادغندى ، بيد و سنجه مهتر نگهبانانند . بر و يال و كتف ديو سپيد ده رسن طول دارد ، و به تن كوه را مانند است . آن سوى كوه سنگلاخى است درشت و ناهموار كه آهوان تيزتك به سختى از آن مىگذرند . و آن سو تر روديست به پهناى دو فرسنگ ، آن جا نيز گروهى از ديوان به سردارى كنارنگ نگهبانى مىكنند . افزون بر اينها ، پاسبانان ديگر در فاصله‌هاى متفاوت پاسدارى مىكنند و مانعهايى كه گذشتن از آنها سخت و دشوار است وجود دارد . تو تنهايى ، و اگر هم از آهن باشى آن ديوان ترا مىسايند . بخنديد رستم ز گفتار اوى * به دو گفت اگر با منى راه جوى ببينى كزين يك تن پيل تن * چه آيد بدان نامدار انجمن سپس در حالى كه بر رخش سوار بود و اولاد در ركابش مىدويد به او گفت حالا به راهى برو كه در آن جا كاووس در بند است . اين دو آن روز و پاسى از شب از رفتن نياسودند . نيمه شب به جايى رسيدند كه كاووس با جادوان جنگيده بود . چون از آن جا نيز گذشتند به جايى رسيدند كه بانگ مردمان به گوش مىرسيد ، و همه جا شمع افروخته بودند . تهمتن به اولاد گفت آن كجاست * كه آتش برآمد ز چپّ و ز راست در شهر مازندران هست گفت * كه از شب دو بهره نيارند خفت بدان جايگه باشد ارژنگ ديو * كه هزمان برآرد خروش و غريو خوان ششم رستم از رخش فرود آمد و خوابيد ، و چون سپيدهء بامدادى از افق سر زد اولاد را با بند كمند سخت بر درختى بست خود خُود بر سر نهاد ، گرز نيا را به زين اندر افگند بر زبر رخش نشست و سوى جايگاه ارژنگ روان شد . چون به لشكرگاه او نزديك شد نعره‌اى رعدآسا چنان بركشيد كه لرزه بر كوه و دشت افتاد . ارژنگ ديو به شنيدن آن غريو از خيمه بيرون